روزی روزگاری
مرور دغدغه های زندگی
دلم تنگ شده واسه خودم٬ نه این خودم ها٬ اون خودی که یه موقعی بود. نمی دونم چی بنویسم٬ نمی دونم چیکار کنم٬ هیچ وقت تو زندگیم اینقدر مستاصل نشده بودم٬ هیچ وقت تصور نمی کردم یه روزی من هم اینطوری بشم٬ همیشه با نداشتن هام جنگیدم ولی الان یه مدتی هست که ژرچم سفید تسلیم رو بالای سرم در اهتزاز می بینم٬ چی شده؟ این بود اون آرزوهای طویل و دراز٬ این بود ؟ نه این جوری دیگه نمی شه٬ این جوری دارم خودم رو نابود می کنم٬ باید یه تغیراتی بدم٬ من می تونم بارها نشون دادم می تونم٬ پس این بار هم می تونم
در حال حاضر حالم از خودم به هم می خوره
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت
16:42 توسط م. ا. آ فتاب| |
| Design By : Night Skin |

