تبليغاتX
روزی روزگاری - شعر


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



یه شعر قشنگ از وبلاگ آقای هادی خرسندی کش رفتم، که اصل شعر از خانم ماندانا زندیان است:

در پارک ملت ....

وقتی زیر آوار انقلاب و جنگ و تبعید
به انتهای خودت می‌رسی
و هر چه آب ،
از سرِ بال‌های سنگی‌ات می‌گذرد،
دست هایت را برمی‌داری
و زبان مادری‌ات را
و گیسوانت را
( که جرمشان تماشای آفتاب بود)
و کودکی‌ات را
( که آسمان همه‌ی خاطره‌هایش
وصله می‌خواست )؛
همه را برمی‌داری
و می‌روی.

کابوس جوانی‌ات در خواب راه می‌رود
و از لبه‌های سکوتت
سقوط می‌کند

خرداد می‌میرد
و سینه‌ی تابستان
هجده بار تیرباران می‌شود

سایه‌ی میان سالی‌ات
در گوشه و کنار ماهور نوستالژی
کش می آید
و بی گذرنامه
از مرز خبرهای روز
رد می شود :

- روزنامه ها به دیوار اوین
سنجاق می شوند
جنین های سقط شده
در پارک ملت علف می کِشند
کودکان عراقی در اصطکاک نفت و دموکراسی
منفجر می شوند
زنان افغان
متمدن و بی حجاب کتک می خورند
و اسرائیل و فلسطین
برای خودسوزیِ " آتش بس "
کف می زنند !


تو پیر می شوی
و یاد می گیری
مثل قاصدک
در هوای غربت پرسه زنی
دلتنگی هایت را دَم کنی
و با یک لبخند پلاسیده
در تیتر اول روزنامه های صبح
مات شوی. . .

و همین . . .

نه !
نه، این سرانجام تو نیست
راهی به این درازی آمده ای
که بگویی دیوار نمی خواهی
و کوتاه هم نمی آیی

آسمان، اقیانوس آرام را
پشت قدم هایت پاشیده است
و چمدانت
هنوز بوی دماوند می دهد

تو باز می گردی
و خاطرات خانه را صیقل می دهی

تو باز می گردی
و تیتر درشت روزنامه های صبح می شوی

تو باز می گردی
- آزادی ! –
-------------------------
ماندانا زنديان
zandian@sbcglobal.net

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:40 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin