روزی روزگاری
مرور دغدغه های زندگی
همیشه با خودم فکر می کردم که جوونی که برسه چنین می کنم و چنان! اینور دنیا رو می گیرم اونور دنیا رو ول می کنم ... گذشت و گذشت و گذشت... 20، 21، 22، 23، 24، 25 اومد و رفت و الانم که دارم می رم تو 26 . خنده دار اینه که الان دیگه دارم کم کم فکر رفتن رو می کنم، یعنی تو اوج جوونی دارم به این فکر می کنم که چطور یه گوشه خلوت و دنج و سر سبز واسه گذران پیری پیدا کنم و یه متر از زمین خدا واسه به خاک رفتنم ... دیگه خیلی چیز زیادی از زندگی نمی خوام، احساس می کنم چیزایی که می خواستم ببینم و بدونم تا حد زیادی دیدم و دونستم، ما رو همین بس... ...جالبه! واسه خودمم جالبه اون دوران زیاد حس خاصی راجع به این شعر نداشتم چرا که خودم تو دهات داشتم زندگی می کردم و طعم گس شهرنشینی رو نچشیده بودم و از طرف دیگه حواسم بیش از اون که پیش کتاب و شعر و این جور مقولات باشه، پیش درست کردن تیر کمون واسه تابستون و یه جورایی زودتر تموم کردن درس و مشق و این جور قرتی بازیا بود. مخصوصا که مجبورمون می کردن شعرها رو هم حفظ کنیم که با اون نحوه تدریس بیشتر از درسی که می خوندیم زده می شدیم نه علاقه مند! بگذریم. الان که دوباره شعر رو خوندمش اصلا یه دفعه زیر و رو شدم. بیاییم شعر رو یه بار دیگه مرور کنیم: خوشا به حالت ای روستایی پی نوشت:* متن ترانه که از سروده های فریدون مشیری است و آهنگ زبان آتش استاد رو از اینجا می تونید ببینید و دانلود کنید. پیش از شما به سان شما بی شمارها با تار عنكبوت نوشتند روی باد كین دولت خجسته ی جاوید زنده باد! پی نوشت: از این قشنگتر می شه این دولت مستعجل و عمالش و طرفداران بی منطقش رو اندرز داد؟ من که ندیدم دیشب بوی سهراب می آمد، دیشب بوی ندا پیچید، امروز هنوز بوی بهزاد مهاجر هجرت نکرده چقدر غریبی ترانه، تو تنها ترین و بی کس ترین غنچه ای بودی که شکفتن و پرپر شدنت را هنوز کسی باور ندارد. دیشب صدای غرش الله اکبر مصطفی غنیان از آسمانها بر فرق شب سیاه استبداد می کوبید. دیشب سهراب خبر قبولی اش در کنکور را به مادر داد. دیشب ... امروز، آه از امروز، امروز دل تنگم با شادترین آوازها هم باز نمی شود! به خاطر : تو ماندی و خاک، ما رفتیم و خشم نیما جان سلام مرا نمی شناسی و من هم تو را نمی شناسم. من تو را از صدای ساز مخالفت شناختم. نیما جان این ساز مخالفت چقدر خوش صداست. مخصوصا آنجا که از انتخاب سه وزیر زن در کابینه دفاع کردی. با وجود ظلم و ستم فراوانی که بر تو و خانواده ات وارد شد، با اینکه پیکر منجمد و باد کرده دایی نازنینت را بعد از پنجاه روز ناباورانه در غسال خانه به نظاره نشستی، با تمام دلشوره ها و بی خبری های کمر شکن، با همه اینها نوشته هایت بوی خون و انتقام نمی دهد. نیما جان در برابر استواری تو، در برابر بردباری تو، در برابر منطق و عقلانیت تو، در برابر مدنیت و صلح جویی تو، دیکتاتور و تمامی "جوجه جلادانش" خمیده شده اند. چنان منظورت را فهمیده اند که بر خلاف گذشته با چندین بساط پی در پی هم نئشه نمی شوند، صدای فین فین دماغشان گوش فلک را کر کرده است! نیما جان نمی خواستم برایت بنویسم. نمی خواستم کامت را با یادآوری دوباره آنچه بر تو و خانواده ات رفته تلخ کنم ولی با خواندن نوشته هایت آنجا که گفته بودی همدردی بقیه تسلایی برای شما و خانواده ات بوده، دیگر نتوانستم ننویسم. به شرافت داشته و نداشته ام قسم، اشک از چشمانم جاریست و چه اشک ها که در این دو ماه از چشمانم سرازیر نشده! به خون پاک شهیدان راه آزادی قسم اجازه نخواهیم داد خونشان پایمال شود. دوست نادیده ام با هر قطره اشک چشمت ما هم گریسته ایم. گرچه ندیده و نمی بینی ولی چشمان ما هم قرمزی اشکهای ریخته شده بر خون به ناحق ریخته بهزاد مهاجر را با خود دارد. در خیابان به چشم های سرخ رهگذران نگاه کن، سربلندی بهزاد را فریاد می زند. روحش شاد و درود بر خانواده ای که همچون بهزاد و اینچنین نیمایی دارد.
خودم رو که هیچ همه اطرافم رو هم با خودم درست می کنم


چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر میگشودم
میرفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب و هوایی
| Design By : Night Skin |

