تبليغاتX
روزی روزگاری


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



از اونجایی که از قدیم گفته اند " خنده بر هر درد بی درمان دواست" و همچنین نقل کرده اند از پیغامبر که " اگر مسلمانی لبخندی بر لب برادر مومن خود نشاند، خداوند تبارک و تعالی خواهر مومنه ی لب غنچه ای را به وی ارزانی خواهد داشت" اجالتا بنده نیز تصمیم گرفتم با یک تیر دو نشان بزنم  و با نوشتن خزعبلاتی به اسم طنز هم این درد بی درمان را دوا کنم و هم حوری صفتی تناول. البته از قدیم ترها گفته اند " آرزو بر جوانان عیب نیست"!

پی نوشت:

۱- هر کی آدرس وبلاگ طنز جدید بنده رو می خواد یه پیام بذاره با آدرس میلش، واسش میل میکنم!

۲-بالتبع اینجا کمتر خواهم نوشت

۳- راوی حدیث ذکر شده، ذهن مغشوش خودمه که یه هو تخیل زدم و اکس م بالا زد و یه حالت روحانی به همراه هاله نور بهم وارد شد! و منم احساس کردم یه کسی به اسم پیغامبر یه همچین چیزی در گوش من گفت. خودش به من گفت.

عزت زیاد

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:9 توسط م. ا. آ فتاب| |

چه تبحری دارند عده ای در نابود کردن اراده دیگران،

چه تبحری دارند در انتشار انرژی منفی بر مخاطبان خویش،

چه دردناک است تحملشان هر چند برای یک لحظه

و در پایان چه احمقانه است اندیشیدنی دوباره به لاطاعلاتشان!

پی نوشت: امشب با یکیشون ملاقات کردم، الان یه ساعته که حالم و گرفته کرده تو قوطی ولی منم بیدی نیستم که با این بادا بلرزم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 1:18 توسط م. ا. آ فتاب| |

باز هم با دیدن این ویدئو کلیپ زیبا گریه ام گرفت

ندای سهراب

خبر اومد که مردم تو خیابون      تموم عاشقا جمعند تو میدون

خبر اومد "ندا" غلتیده در خون      نذاره جون بده آزادی آسون

خبر اومد که سینه ش سرخه خرداد   تموم شهر پر از آتیش و فریاد

خبر اومد که خون شد قلب "سهراب"    "ترانه"رو سوزونده دست بیداد...

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:27 توسط م. ا. آ فتاب| |

دیروز بعدازظهر نیروهای یگان وِیژه ریختن دهات بغلی مون. یه نفر هم کشته شده. این رفیقهای اسکول ما هم درست اطلاع نمیدن بینم دعوا بین خود مردم بوده یا اینکه نیروی ا-ن-ت-ظامی با مردم درگیر شده، فعلا که جو اونجا ام-ن-یتی هست. امیدوارم در-گیری بین خود مردم نبوده باشه ولی مگه ممکنه دهات به اون کوچیکی هم به صف معترضین پیوسته باشه؟

نگرانم، نگران

پ.ن: دعوا بین خود مردم بوده و منابع خبری من دو تا دوست دانشجو بودن که هر دو دارای کامپیوتر و امکانات وصل به اینترنت هم هستند.

یکیشون تو پیام کوتاه نوشته:"پسر...(=اسم روستا) آدم کشته اند از بچه های رحیم. نمیدونی چه خبره٬ اغتشاشات تخمی از تهران بدتر٬ خونه آتیش میزنن. کل سربازای یگان ویژه و آگاهی اومدن و سر هر کوچه یه ماموره"

آخه آدم به اینا چی بگه؟ چطور دانشجویی هستن اینا؟ سختم از این میاد سه چهاربار ازشون پرسیدم کی کشته٬ برا چی؟ چه موقع؟ اینا عین اسکلا جواب نمیدن یا جواب چرت و پرت میدن. داره میگه از اغتشاشات تهران بدتره! این دوست ابله من دقیقا همون چیزی رو میگه که تلویزیون میگه! فکر میکنه تهرانم اغتشاش هست نه اعتراض. آخه آدم از پیرمرد بی سواد دهشون انتظاری نداره که! از این دانشجوهای ابله که نه درسشون رو درست می خونن و نه کار مفیدی می کنن٬ انتظار میره در کنار بازدید از سایت های پورنو و سکسی لااقل دو تا تیتر خبر بخونن تا نشن سرباز بی جیره و مواجیبی که از بلاهت و حماقتشون پایه های ظلم محکمتر بشه! واقغا هر چه می کشیم از حماقت خودمونه  

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:45 توسط م. ا. آ فتاب| |

تو ایران توهم اپیدمی شده.

 بسیاری از مردم ناراضی از شرایط موجود که قوه تحلیل درست و حسابی ندارند و نمی دونند چوب کدوم اشتباه تاریخی شون رو دارند می خورن، ناامید و بدون برنامه، چشم انتظار منجی موعود هستند تا بلکه اون بتونه از این فلاکت نجاتشون بده! این تفکر اختصاص به عوام نداره و خیلی از خواص رو هم شامل میشه! لینک زیر رو بخونید:

 
خیلی جالبه! کشور ما از توهم انباشته شده! سلطانش تو نماز جمعه تن ناقصش رو اهدا می کنه به توهمش، الان هم امام جمعه اش طلب ظهور توهم خود رو می کنه. عوض اینکه بشینن مثل بچه آدم واسه حل مشکلات و بحران پیش اومده چاره ای بیندیشند، دست به دامان تخیل خود شده اند. دود این رفتارها و حماقت ها هم داره به چشم هممون میره!
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 18:57 توسط م. ا. آ فتاب| |

 

اين يک ماه گذشته گريه امانم نمي داد، مدام با خود تکرار ميکردم مگر ما چه مي خواستيم؟

با اينکه از مقام معظم سروري يا به قول محسن نامجو، فقيه خوشگله، جگرمان خون بود؛ با اينکه داغ اميدرضا ميرصيافي، اميرحسين حشمت ساران، يعقوب مهرنهاد و تعدادي از جوانان فعال مدني رو بر دل داشتيم؛ که طي يکسال گذشته توسط ضحاک زمان و بدون دادرسي و محکمه عادلانه در خون خويش غلتيدند؛ با همه اين مصيبت ها، با همه تحقيرها، با همه به حساب نيامدن ها، در خيمه شب بازي انتخابات شرکت کرديم. چرا که معتقد بوديم ايران را بايستي بدون خشونت، بدون سر دادن شعار مرگ وبا شعار زنده باد، بسازيم. راي سبز ما اسم سياه تو نبود. تويي که همه داشته هايمان را به سخره گرفته بودي، تويي که مکتب زر و زور و تزوير را جاني دوباره بخشيده بودي!

مطلوب ما کتک خوردن از يابو سواران گمشده در ولايت نبود. ما کجا و اين چماق به دستان معتکف بيت معظم، اين کلاب (جمع کلب=سگ) درگاه ولايت، اين بي خبران  از انسانيت کجا؟ ما چکار به" خون در رگ" ذوب شدگان ولايت داشتيم که بخواهند رگ گردنشان را بر نواختن ما کلفت کنند؟ هيهات من الذله!  ما بسيار از اينان به دور بوديم. اينانند که دنيا را بر خود و بر ما تلخ کردند و مي کنند. ما را چه به اينها و آن خداي حقيرشان؟

ما چه خواستيم جز اثبات منتخب بودن رييس جمهوري که اعتقاد داشتيم بيش از آنکه انتخابي باشد، انتصابي ست. ما را چه به انقلاب مخملي؟ ما چکار به اعتقادات عقب مانده و قرون وسطايي شما داشتيم؟ شما به دعاي کميلتان مشغول بوديد و ما به ميليونر زاغه نشين و بنجامين باتن و جبر جغرافيايی مان.

هم اينک نيز شما گرد ترس و ترديد و نااميدي بر سر ما ميپاشيد! ما تمام تلاشمان در شستن اين گرد و غبارهاست. ما نمي ايستيم! ما آنچه بر سرمان آورديد را تلافي نخواهيم کرد، درعين حالي که از ياد هم نخواهيم برد. ما به حقوق انسانها پايبنديم. ما و شما بسيار متفاوتيم!

ندای سهراب

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:36 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin