تبليغاتX
روزی روزگاری


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



تصمیم گرفتم تو انتخابات شرکت کنم و با تمام توان برای خاتمی تبلیغ کنم. هر چند که شاید نقطه اشتراک خیلی کمی با او داشته باشم ولی بهترین انتخاب حال حاضر او ست:

نوشته زیر از ابراهیم نبوی است:

خاتمی آمد

 

خاتمی آمد. همین چند دقیقه پیش جلسه مجمع روحانیون تمام شد و خاتمی اعلام کرد که نامزدی دهمین دوره ریاست جمهوری را پذیرفته است. خبر این که ظاهرا آقایان ساکن طبقه دوم دوست ندارند که خاتمی دوباره مستاجر خیابان پاستور بشود، ولی اگر رای آورد و ملت قراردادش را تمدید کردند، گفته اند که با او کار می کنند.

یکی از دوستان دیروز آمده بود پای گپ و گفتی گوگلانه و می پرسید که چه کنیم با انتخابات؟ گفتم: چه را چه کنید؟ گفت، فلانی مطلبی نوشته که

- به کسی رای می دهیم که بی عرضه باشد
- به کسی رای می دهیم که دائم حرفش را عوض کند.
- به کسی رای می دهیم که موقعی که قدرت داشته جرات حرف زدن نداشته.
- به کسی رای می دهیم که حرف و عملش یکی نیست و .....
و آخرش نتیجه گرفته که چنین کسی قهرمان ما نیست

و می پرسید " این رفیق شما منظورش چیست؟"گفتم: اولا با این مشخصاتی که اعلام کرده، احتمالا می خواهد برای خودش رای جمع کند و از طرف دیگر راست می گوید. چون من هم حاضر نیستم آدم ملاحظه کاری مثل خاتمی را به عنوان قهرمان خودم انتخاب کنم. ولی، مگر انتخابات برای قهرمانی کشور است؟

گفت: نه، ولی خاتمی هزار تا عیب دارد.
گفتم: خاتمی هزار عیب که داشته باشد یک حسن دارد و آن اینکه از همه آنها که امکان انتخاب شان ممکن است بهتر است، گیریم از آنهایی که انتخاب شان ممکن نیست بهتر نباشد، من می خواهم رئیس جمهور انتخاب کنم.

گفت: اگر آمد و شد مثل همان هشت سال چه کنیم؟
گفتم: شما را نمی دانم، ولی من اگر مثل آن هشت سال خاتمی بشود دیگر هیچ غصه ای تا آخر عمرم ندارم، حداقل یک ماه جشن می گیرم.
گفت: ولی آیا خاتمی واقعا به دموکراسی اعتقاد دارد؟
گفتم: نسبی است، اگر به نسبت واسلاوهاول و بیل کلینتون ببینی نه، قطعا آن نیست که می خواهی، ولی خاتمی از نظر اعتقاد به دموکراسی و آزادی از معدل متوسط سیاستمداران و مردم ایران، بهتر است.

گفت: به نظر تو عبدالله نوری بهتر نیست؟
گفتم: عبدالله نوری خوب است، ولی نه بهتر از خاتمی، نوری اولا ممکن نیست، ثانیا مردم به او رای نمی دهند چون نمی شناسند، ثالثا تائید صلاحیت نمی شود.

گفت: حالا از کجا می دانی که خاتمی رای می آورد.
گفتم: نمی دانم، امیدوارم، و به همت خودم هم ایمان دارم. من تا روز انتخاب خاتمی برایش کار خواهم کرد، هزار هزار تا مثل من هستند، ما خاتمی را رئیس جمهور می کنیم.

گفت: حالا از کجا مردم به او رای بدهند؟
گفتم: ده دوازده میلیون نفر از ترس احمدی نژاد به خاتمی رای می دهند. پانزده میلیون نفری هم بخاطر خودش رای می دهند، کافی است.

گفت: این پیش بینی را از کجا آوردی؟
گفتم: اسمش پیش بینی نیست، رجزخوانی است.

گفت: مگر جنگ است که رجزخوانی می کنی؟
گفتم: دقیقا جنگ است، بزرگترین جنگ این بیست سال گذشته. یک جنگ واقعی.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:20 توسط م. ا. آ فتاب| |

یه شعر قشنگ از وبلاگ آقای هادی خرسندی کش رفتم، که اصل شعر از خانم ماندانا زندیان است:

در پارک ملت ....

وقتی زیر آوار انقلاب و جنگ و تبعید
به انتهای خودت می‌رسی
و هر چه آب ،
از سرِ بال‌های سنگی‌ات می‌گذرد،
دست هایت را برمی‌داری
و زبان مادری‌ات را
و گیسوانت را
( که جرمشان تماشای آفتاب بود)
و کودکی‌ات را
( که آسمان همه‌ی خاطره‌هایش
وصله می‌خواست )؛
همه را برمی‌داری
و می‌روی.

کابوس جوانی‌ات در خواب راه می‌رود
و از لبه‌های سکوتت
سقوط می‌کند

خرداد می‌میرد
و سینه‌ی تابستان
هجده بار تیرباران می‌شود

سایه‌ی میان سالی‌ات
در گوشه و کنار ماهور نوستالژی
کش می آید
و بی گذرنامه
از مرز خبرهای روز
رد می شود :

- روزنامه ها به دیوار اوین
سنجاق می شوند
جنین های سقط شده
در پارک ملت علف می کِشند
کودکان عراقی در اصطکاک نفت و دموکراسی
منفجر می شوند
زنان افغان
متمدن و بی حجاب کتک می خورند
و اسرائیل و فلسطین
برای خودسوزیِ " آتش بس "
کف می زنند !


تو پیر می شوی
و یاد می گیری
مثل قاصدک
در هوای غربت پرسه زنی
دلتنگی هایت را دَم کنی
و با یک لبخند پلاسیده
در تیتر اول روزنامه های صبح
مات شوی. . .

و همین . . .

نه !
نه، این سرانجام تو نیست
راهی به این درازی آمده ای
که بگویی دیوار نمی خواهی
و کوتاه هم نمی آیی

آسمان، اقیانوس آرام را
پشت قدم هایت پاشیده است
و چمدانت
هنوز بوی دماوند می دهد

تو باز می گردی
و خاطرات خانه را صیقل می دهی

تو باز می گردی
و تیتر درشت روزنامه های صبح می شوی

تو باز می گردی
- آزادی ! –
-------------------------
ماندانا زنديان
zandian@sbcglobal.net

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 17:40 توسط م. ا. آ فتاب| |

روزهایی بود که ..

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود.

روزی که ریش،

روزی که زیر بغل پاره،

روزی که یقه از فرط ایمان چرک بود.........

روزی که حرام شطرنج و تخته نرد بود، تنها حلال این رنگ و روی زرد بود،تنها حلال افیون و گرد بود.

روزی که دو کانال بود: یک به جنگ می رفت از دو واتو واتو می آمد...

روزی که استین کوتاه لگد میان گرده بود...

بسی رنج بردیم در این سال سی، که رنج برده باشیم فقط، مرسی

تف به قبر پدرتون با این مملکتی که ساختین

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 16:36 توسط م. ا. آ فتاب| |

دیشب یکی از هم اتاقی هام که گرایش مذهبی شدید داره و چند بار با هم کنتاکت هم زدیم، می گفت واقعا امیدی به آینده این کشور نیست؟ می گفت این چند مدته من هیچ پالس مثبتی از هیچ کس ندیدم،یعنی واقعا کشور رو به نابودی داره میره؟

با خودم فکر کردم ببینم میشه جای امیدواری تو این بلبشو پیدا کنم یا نه؟

گفتم: من یه قضیه ای رو قبلا خونده بودم درباره رییس شرکت دوو از کره جنوبی،طرف میبگفت من که دانشگاه می رفتم خیلی فقیر بودم و معمولا تو برف و سرما و با وجود نداشتن کفش و لباس کافی، مسافت زیادی بین خونه تا دانشگاه رو طی میکردم. ولی هیچ موقع ناامید نمی شدم و می دونستم که یه روزی ما خواهیم تونست به موفقیت بزرگی برسیم. الان منم عین همون طرفم. اغلب اوقات تو زمستون به خاطر اینکه کفشم سوراخ بوده یا مناسب نبوده همیشه پاهام خیس بودن ولی یه فرقی با اون کره ای دارم و داریم، اونم اینه که اون امیدی که طرف داشت رو من نمیتونم اینجا پیدا کنم.

اینجا دور و برم ، محل کارم، استاد راهنمام ، دانشگام، رییس جمهورم، رهبر کشورم! و خلاصه همه و همه عوض اینکه این نور امید رو در من شعله ور تر کنن که قراره با هم کشورمون رو بسازیم، روز به روز من رو ناامیدتر می کنن به طوری که تقریبا داره واسم ثابت می شه که اینجا دیگه جای موندن نیست و اغلب کسایی که می مونن به خاطر اجباره. یا اینکه پول ندارن که برن مثل من بدبخت یا اینکه شعور رفتن رو ندارن و کمند کسایی که  اینقدر کارشون درست باشه که اونور بخوانشون ولی به خاطر وطنشون و علاقشون اینجا بمونند .

بد دردیه نه؟ از اینجا رونده و از اونجا مونده؟

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:38 توسط م. ا. آ فتاب| |

چه جالب! پایانش این بود؟ چقدر رویایی!

امیدوارم پس لرزه هاش زیاد نباشه. البته چه اهمیتی داره، نه!

تو این چند روزه جومونگ رو می دیدم سریال قشنگی بود و مثل سریال های ما توش آب نریخته بودند، البته ناگفته نماند کل سریال خلاصه می شد در یک کلمه "کشورگشایی" و البته یکی همیشه خوب خوب بود و دیگری همیشه بدبد. بگذریم ما چقدر شنگولیم که این لاطاعلات رو با وجود دونستن بی خود بودنش بازم می بینیم و ازش کیفور می شیم(البته شاید فقط وانمود می کنیم).

نمیدونم چی بنویسم! آیابنویسم:

 "زندگی کردن من مردن تدریجی بود     آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"

یا بنویسم:

"از زندگانیم گله دارد جوانیم      شرمنده جوانیم از زندگانیم"

در هر صورت به قول اون جمله معروف خودم "اونچه تو این مدت نکرده ام، زندگی بود" و اون یکی که می گفتم"گور پدر قوانین کشتی" زندگی فعلی خیلی توفیری با مردگی نداره.

من آدم خوبی هستم،حالا نمی خوام بگم خیلی خوب ولی اونقدر خوب هستم که با بعضی چیزا نتونم به آسونی کنار بیام. از همون اوایل درکش واسم سخت بود. اینکه چرا اینهمه باید جون کند؟هیچکی هم جواب درس و حسابی بهش نمیداد و نمیده. در هر صورت اهداف رنگارنگی که تو بچگی و کم عقلی تصور کردی وقتی یوخته بزرگتر میشی واست رنگ می بازه و وقتی چشم و گوشت بیشتر باز میشه میبینی که نه عزیز این اون چیزی نیست که تو میخوای. حالا تو میمونی و دو تا راه حل یکی اینکه خودت رو سرگرم کنی به دلمشغولیای بقیه تا به کمک اونا از یاد ببری این درد جانسوزو و یا اینکه قهرمانانه و یه نمه کسخلانه سرخر و بچرخونی و بگی عمو پیاده شو حسش نیست.

تا ببینیم چی میشه.

نمیدونم چند بار باید اینجا بگم نمی نویسم و دوباره بی خیال بشم و شروع کنم به نوشتن با یه دو سه تا پست جدید بترکونی. ولی هر چی که هست هر دفعه که حس نوشتن بپره دوست دارم بگم تا این حس و حال ها بعدا اگه عمری بود واسم نشون دهنده حال و روزم بشه.

آقا ما قراره دیگه ننویسیم نمی دونم تاکی. شاید تا فردا شاید تا هفته بعد شایدم تا ابد. ولی توی این وبلاگ ذره ذره وجودم رو گذاشتم. بیپرده ترین احساساتم رو نوشتم. خالص ترین ذره وجودم تو اینجا موج میزنه و چقدر هم ...

بگذریم بابا

اگر بار گران بودیم،رفتیم       اگر نا مهربان بودیم، بازم رفتیم

شما با خانمان و زندگی و منزل پنزل خودتون بمونید     که ما هیچکدوم از اینا رو نداشتیم و رفتیم

هی چه میدونم:

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 3:19 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin