روزی روزگاری
مرور دغدغه های زندگی
عشقی، درسی و کاری اولیش تقصیر من نبود و تمام تلاشم رو برای جلوگیری از اون انجام دادم ولی نشد. خیلی دردناک بود و سوزنده که البته نکات مهمی رو بهم نشون داد از جمله: ۱-به هیچ چیزی اونقدر دل نبند که نتونی یه روز ازش دل بکنی و مجبور بشی واسه از دست ندادنش خودت رو کوچیک کنی یا اینکه بعد از دست دادنش خودت رو بخوری ۲-هرگز هر اونچه داری رو،یه دفعه رو نکن بلکه سعی کن چند برگ برنده رو همیشه داشته باشی ۳-تو یه موجود فوق العاده کوچیکی تو این دنیای فوق العاده بزرگ هستی که بود و نبودت اثر چندانی نداره پس موفقیت هات و شکست هات رو اونقدر را بزرگ نبین ۴-منطقت رو بر احساست همیشه بچربون و سعی کن با منطقت احساست رو کنترل کنی ۵-هیچ کس اونقدرا ارزش نداره که بخوای به خاطر اون از با ارزش ترین چیزات دست بکشی ۶ -... دومی و سومی تقصیر خودم بود و حماقت خودم. کاری که می شه کرد اینه که یا بشینی و زانوی غم بغل بگیری مث من یا اینکه منطقی و مرد و مردونه شکستا رو قبول کنی و دنبال راه چاره بگردی که البته این خیلی سخته! با این اوضاع احوال و شناختی که از خودم دارم خیلی سخته واسم در اومدن از این جو مگه اینکه یه تغییر اساسی تو زندگیم بدم. از کسایی که اینجا رو می خونن و کسایی هم که نمی خونن استثنائا تو این پست تقاضا می کنم نظری نصیحتی راهکاری اگه دارن پیش روم بذارن. ممنون میشم ازتون برای ما نسل بعد از انقلاب که هر آنچه دیده ایم و شنیده ایم از منابع و ماخذ "رسمی" بوده است، این اتفاق بسی تغجب برانگیز خواهد بود. انقلابی که تا چند سال پیش فکر می کردیم انفجار نور بوده است به بن بست عجیبی دچار شده است؟! با خواندن مطالبی از این دست و شنیدن ناگفته های انقلاب آیا باز هم می شود گفت انقلاب ما انفجار نور بود؟ من که شک دارم! نمی دونم. خواب آلوده یه برگشت قشنگ داشت که من خوشم اومد و باعث شد منم یه چند خطی بنویسم. شاید برای آروم شدن این دل صاحاب مرده ام.
| Design By : Night Skin |

