تبليغاتX
روزی روزگاری


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



دنبال یه عکس واسه خدا حافظی می گشتم. این خیلی خدا بود.

عزت زیاد!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:29 توسط م. ا. آ فتاب| |

می دونی همیشه تموم کردن و دل کندن از جایی که بهش خو گرفته باشی سخته.

منم الان همین حس رو دارم. این وبلاگ جایی بود که بی پرده می نوشتم و بی واهمه حسم رو می قصه می کردم .یه نمود خاصی از شخصیتی از من که کسی از اون خبر نداشت تو اینجا مشهوده، شخصیتی که چندان هم جالب و دلچسب نبود.

می خوام بکنم و برم نه تنها از این وبلاگ که از اون چیزی که تو این وبلاگ بودم می خوام جدا شم. نمی دونم به کجا و نمی دونم چطوری! فقط می دونم باید برم وگاه موندن نیست برادر باید کند و رفت.

یه چیزی می خواسم بنویسم چند بار نوشتم و پاکش کردم . آخه همه چیز رو نمی شه گفت و حرفهایی هست برای نگفتن(هنوز خودمم نمی دونم یعنی چی!!)

به قول مادر محسن نامجو که می گفت "ایشالله خوب می شه" امیدوارم که ایشالله منم یه روزی خوب شم.قول می دم قرصا مو سر موقع بخورم و از آمپول هم نترسم!!!

می خواستم کل وبلاگ رو پاک کنم ولی دلم نیومد. دلم واسه این همه درد دلا و ...شعر گویی هام سوخت.

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:17 توسط م. ا. آ فتاب| |

مزخرفترین تفکر ممکن می دونی چیه؟

این که واسه یه چیزی که اصلا ارزشی واسش قائل نیستی، کلی وقت بذاری و اعصابت رو خرد کنی و خودت رو دجار عذاب و استرس کنی.

اینا رو واسه چی بافتم؟ واسه اینکه بگم من در مورد زندگی دقیقا همین حس رو دارم. هیچ موقع جدی نگرفتمش و اصلا ارزشی واسم نداشته و در عین حال بیشترین اعصاب خردیم هم از همین بوده. نمی تونم قشنگ توضیحش بدم ولی یه چیز تو همین مایه هاست.

دیگه از زندگی کردن هم خسته شدم، چه برسه به نوشتن تو این وبلاگ مزخرف که شده آینه تمام قد دغم

پی نوشت:

شاید به این دلیل باشه که من به غلط فکر می کنم  زندگی و قیل وقالش واسم مهم نیست و به دلیل اینکه ناتوانم از سوار شدن بر موج زندگی، یه دست و پای بیهوده می زنم و بعدش خودم رو می زنم به کوچه علی چپ که بله زندگی واسم بی ارزشه و الخ. ولی درون خودم همش جنگ و آشوبه!

شاید اینجور باشه ، واقعا نمی دونم.

نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 16:44 توسط م. ا. آ فتاب| |

اولین روز کاریم مساوی شد با اخرین روز کاریم.

مشکل از منه یا از اونا؟

یه مشکل که من دارم اینه که فکر می کنم بعضی مواقع کوتاه اومدن یعنی توهین به خودت. به این یکی خیلی پایبندم تو زندگی.

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:26 توسط م. ا. آ فتاب| |

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري
لحظه‌هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري

با نگاهي سرشکسته، چشم‌هايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

عصر جدول‌هاي خالي، پارک‌هاي اين حوالي
پرسه‌هاي بي‌خيالي، نيمکت‌هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري

مرحوم قیصر امین پور

منبع: اینجا و اینجا

نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:23 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin