تبليغاتX
روزی روزگاری


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



امروز یعنی همین الان٬ همین لحظه سگ مصب داشتم عین سگ با خودم کلنجار می رفتم که آخه سگ توله! تو که از خروس خون صب تا بوق سگ همش سگ دو می زنی و اصلا هم معلوم نیست که بالاخره با این اخلاق سگیت  چکارمی خوای کنی و عین سگایی که دنبال دم خودشون می کنن ولی هیچ وقت بهش نمی رسن٬ دور خودت می چرخی٬ آخه این گنده گوزیات چیه؟

لعنتی چه مرگته؟ چی می خوای از این دنیا؟ فکر کردی کی هستی؟ فکر کردی هرز رفتی؟ تو این سگدونی که سگ صاحابش رو نمی شناسه٬ چش و گوش بسته از پشت کوه اومدی انتظار بیشتر از اینم داری؟ لعنتی کوتاه بیا دیگه!

آخه ریدم به اون سر تاپات! تو که حتی یه دختر همسایه درست درمون نداشتی که بتونه درست و حسابی بشینه تو دستشویی برینه، تو رو چه به گوش دادن "روزی که رید بر تو دختر همسایه"؟

با خودت می گی که آره" من آنم که رستم بود پهلوان"٬ نمی دونی که اون ممه رو دیگه لولو خورد.آره دادا با اون تریپ تربیتی که تو اون خراب شده تو داشتی الان باید می شدی یکی مث همون دوستای ابتداییت که الان وقتی می بینیشون، حس دلسوزی بهت دست میده. آره دادا

یه چیزی تو وجودم همین الان ندا داد که هوی یابو اینجا رو ممکنه کسایی بخونن که می شناسنت٬ یکی دیگه از اون طرف داد زد"به ...م". بی اینکه بخواد به کسی توهین کنه اینو یهو گفت٬ یعنی واقغیتش الان از خودمم حالم به هم می خوره چه برسه به بقیه و اصلا تقیه هم لازم نیست با صدای بلند می خوام برم زیر بارون فریاد بزنم:

"زندگی ...مم نیستی

به ت...م چپم که سازت با من کوک نیست

اصلا لعنتی کوکم که باشه من بلد نیستم بزنم

پس هر چی ... از آسمون می خوای بکنی ما تحت بنده ٬ بکن و همین امشب خلاصم کن

دیگه هیچ چیز قشنگی واسه نشون دادن به من نداری!

به تخمم که نفت شده بشکه ای ۹۰ دلار٬ من هنوز درآمد سالیانه ام به اندازه دوران بشکه ای ۷ دلار بلکه کمتره!

به ...م که لاریجانی استعفا داد ٬ من هنوز از انرژی گاز و گوزمون بی نصیبم من و چه به انرژی هسته ای!

اصلا به چپش که ۲۱ مهر فلان دختره تو بازداشتگاه همدون خودکشی کرد٬ روزی هزار نفر تو شهر خودم زنده زنده میمیرن!

مخلص کلوم

به ...م که تا حالا تو زندگی ... خوردم، نصفش رفت٬ نصف بعدیش آسونتر میره"

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 1:26 توسط م. ا. آ فتاب| |

تریاک را به بازدمت پز

روزی که خرید مادر کیف مدرسه قرمز چمدانی کلاس اول با کلید

روزی که سخت حل می شد اصل هندسه

دبیر همدانی صد کاروان شهید

روزی که مُرد خواهد جان بچگی

روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشگی (نأشگی)

روزی که داد بر باد روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

تا باد چنین باد داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که خطکش تصویری شکست میانه تنبیه

روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی

روز درک تضاد تبعیض تفاخر ترجیح

روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته

روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو

روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه

روز اشاعه سخنان نو آموخته

روز تعریف پر هیجان فیلم "هی جو"

روزی که داد بر باد روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

تا باد چنین باد داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که رید بر تو دختر همسایه

روزی که درید پدرت را کشور همسایه

روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد

روزی که دو کانال بود کانال یک به جنگ می رفت از کانال دو واتو واتو آمد

روزی که مُرد خواهد جان بچگی

روزی که حسرت واجب است بر تو پای نشگی (نأشگی)

روزی که آتش به چه کار آید تریاک را به بازدمت پز

روزی که منقل به چه کار آید وافور را به سینه ات بنشان

روزی که داد بر باد روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

تا باد چنین باد داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود

روزی که آستین کوتاه لگد میان گُرده بود

روزی که ریش روزی که زیر بغل پاره

روزی که یقه (یخه) از فرط ایمان چرک بود

روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود

روزی که داد بر باد روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

تا باد چنین باد داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود

روزی که در استعاره فلک قطره بحر بود

روزی که دنیا تمام می شد هر هفته جمعه ها غروب

روزی که سرد بود، حرام شطرنج و تخته نرد بود

تنها حلال این رنگ و روی زرد تنها حلال باری افیون و گرد بود

روزی که وُله تنها عکس گمگشتگان بود

ایران نبود مهد تشنگان بود

روزی که پایتخت دشت آزادگان بود

دشت نبود خیابان پادگان بود

روزی که داد بر باد روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

تا باد چنین باد داد و بیداد که تا باد چنین باد

روزی که چمران در پارک وی آرام خسفید

روزی که فوزیه در کربلا شد شهید

روزی که شاه رفت جمهوری یکطرفه شد

روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود

روزی که مهتاب بود سراب بود سراب ناب بود

آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش مادر خریده بود سبز بود سون آپ بود

روزی که داد بر باد روزی که ماند در یاد

شهر کلان که روزی علی آباد باد

روزی که رفت از یاد روزی که داد بر باد

تا باد چنین باد داد و بیداد که تا باد چنین باد

.

.

.

.

بسی رنج بردیم در این سال سی

که رنج برده باشیم فقط مرسی

 

"محسن نامجو"

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:28 توسط م. ا. آ فتاب| |

با شنیدن این خبرو خوندن اینجا از اینکه بچه همون دور و برام احساس شرمندگی کردم.(البته ناگفته نمونه همه جای کشور٬ حالا کم و زیاد همین طوره). فعلا که همه حواس ها به پوتین و هاله و اون سه تا وروجک دیگه است. کیف مرموز پوتین خیلی خیلی از جون آدما تو این کشور مهمتره! آخه دهنت سرویس هاله به سر٬ تو با چه رویی تو دانشگاه کلمبیا میای اون اراجیف رو به هم می بافی؟!

واقعا بعضی مواقع از خودم از زادگام از استانم از کشورم و از هر چیزی که بهش تعلق دارم متنفر می شم و دوست دارم سر به نیست برم یه گوشه دیگه از این دنیای بزرگ سرم رو بذارم و بمیرم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:18 توسط م. ا. آ فتاب| |

رمضون امسال  من سه شخصیت رو تجربه کردم :

ثلث اول کافری ملحد

ثلث دوم شاکی روشنفکر

و نهایتا ثلث سوم حزبل متحجر!

جالب اینجاست که هر سه ثلث رو هم رد شدم. با خودم فکر می کنم من کی ام؟

تقصیر کیه که من و خیلی های دیگه اینجوری هرهری و باری به هر جهت شدیم؟

شب دوم  رمضون با بچه های هم محلی ویسکی خوردم و شب ۲۱ و ۲۳ با بچه های اون یکی محل دعای جوشن کبیر قرائت کردم.

تو ثلث اول سیگار به لب تو خیابونا می رفتم و به هر کی چپ چپ نگام می کرد می خندیدم و تو ثلث آخر درباره کسایی که چیزی می خوردن٬ نظر خوبی نداشتم و تو تفکراتم کارشون رو رد می کردم.

جالب هم اینجاست که تو همه این حالت ها یک اعتماد به نفس عجیبی به درست بودن کارم داشتم.

نمی دونم چرا اینجور شدم و تقصیر کیه ولی می دونم خیلی های دیگه در اطرافم هم به همین میزان یا شایدم بیشتر به کاراشون و کردارشون و منششون اطمینان دارند و خیلی راحت بقیه رو محکوم(حداقل تو تفکرات خودشون)میکنند.

این خیلی خیلی بده!!!

سعی کردم با این خصوصیات مبارزه کنم ولی چه کنم که بسته پایم؟

موقعی که بیست سال تو گوشم به انواع و انحاء و اقسام مختلف این نوع فکر کردن رو دیکته کردن٬ رهایی از اون خیلی خیلی سخته!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:18 توسط م. ا. آ فتاب| |

...

"فزت و رب الکعبه"

...

"ديده بگشا اي به شهدِ مرگِ نوشينت رضا


ديده بگشا بر عدم اي مستيِ هستي فزا


ديده بگشا اي پس ازسوء القضا حسن القضا


ديده بگشا ازكرم ، رنجورِ دردستان ، علي


بحر ِمرواريدِ غم ، گنجورِ مردستان ، علي

ديده بگشا رنجِ انسان بين و سيلِ اشك وآه


كبرِ پَستان بين و جامِ جهل و فرجامِ گناه

 
تير و تركش ، خون وآتش ، خشمِ سركش ، بيمِ چاه


ديده بگشا بر سِتم ، دراين فريبستان ، علي


شمعِ شبهاي دژم ، ماهِ غريبستان ، علي

ديده بگشا نقشِ انسان ماند باجامي تهي


سوخت لاله ، مرد لِِِِِِيلي ، خشك شد سروِ سهي


زآگهي مان جهل ماند و جهل ماند از آگهي


ديده بگشا اي صنم اي ساقيِ مستان ، علي


تيره شد از بيش و كم ، آيينة هستان ، علي"

...

"به خداوند کعبه سوگند٬ رستگار شدم"

...

علی! صدای رسای تو از اعماق قرنها٬ از کوچه پس کوچه های کوفه و از محراب مسجدش هنوز هم طنین انداز است.

...

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:34 توسط م. ا. آ فتاب| |

از خواب که بیدار شدم٬ با یه حرکت سریع به راست رو پهلو واسادم٬ کورمال کورمال رو زمین دست می کشیدم و تو دلم خدا خدا می کردم هنوزم باشه . اعصابم خورد شد ٬ پا شدم برق رو روشن کردم و عینکم رو هم زدم ولی اون نبود.

نشستم گوشه اتاق زانوی غم بغل گرفته ٬ چشم دوختم به آسمون و  زمزمه کردم:

ای عرش کبریایی چیه توی اون سرت     کی با ما راه میایی جون مادرت

با خودم فکر می کردم اون رفته بود یا من خواب دیده بودم. ولی یه احساس عجیبی پیدا کرده بودم. نه مث اینکه خواب نبوده چون دستم رو که سمت چپ سینه ام گذاشتم هیچ تلپ تلوپی رو احساس نکردم. آخه تو خواب دیدم اون پسره شعر مادر ایرج میرزا با خود ایرج میرزا اومدن سراغ من ایرج پاهامو گرفت و پسره با یه دستش دو تا دستام و بعد خنجرش رو کشید بیرون و فرو کرد تو سینه م و قلبم و که تو دستش شالاپ شلوپ می کرد درآورد و اومدن فرار کنن که پسره محکم خورد زمین و قلبم از دستش افتاد و من تا اومدم به خودم بجنبم از خواب پریدم. هنوزم یه چیزی تو سرم وزوز می کنه:

آه پای پسرم خورد به سنگ...

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:25 توسط م. ا. آ فتاب| |

جمعه شب٬ بعد از دو هفته کار طاقت فرسا رو به سوی تهرون خراب شده کردم و با اینکه می دونستم تو اتوبوس خوابم حروم می شه٬ فرداش یعنی روز شنبه رو سگ خور کردم و گفتم بیخش(=بی خیالش). شانس گند ما بغل دستی مون آشنا از میون دراومد و یه ریز رو مخ ما راه رفت و با اینکه هی می گفت من اصلا از خودم تعریف نمی کنم و فلان و بهمان و از این چس کلاس بازیها٬ دو الی سه ساعت از کمالات خودش به هم می بافت و تفت می داد که دیگه جوش آوردم و یه دو تا چشمه منم واسش بستم تا بالاخره یارو فهمید که بله حاجیتم زغال فروشه و دیگه تا ترمینال جنوب لام تا کام حرف نزد.

هیچی خانم ٬ هیچی آقا  صبح علی الطلوع رسیدم تهران و اومدم در خوابگاه رو هم خودم باز کردم و اندک مایه ای هم خسبیدم٬ پا که شدم از فرط گرسنگی گیج می زدم . تو خوابگاهم که قربونش برم هیچی نبود و موشهاشم زخم معده گرفته بودن فلذا چهار نعل کردیم سمت دانشگاه و گفتیم مث هر سال یه ساندویچی می گیریم میریم زیر دانشکده شیمی یا تو استادیوم کوفت می کنیم غافل از اینکه اون ممه رو لولو خورد و هر دری که زدم هیچ چیز درست درمونی واسه خوردن یافت می نشد و منم افتان و خیزان و لبیک گویان ٬ خواهر و مادر هر کی باعث و بانی این صیام اجباری من شده بود رو تا هفت نسل قبل و هفتاد نسل بعد مورد عنایت قرار دادم و آخرشم که دیگه حسابی ...م سوخته بود اومدم خوابگاه و تو یه ماهی تابه قرضی و بدون روغن سه تا تخم مرغ شکوندم و با چند عدد نون بسیار بد هیبت و بد مزه ٬ غذایی بس زجرآور را میل نمودم و با خودم عهد کردم اگه شده دو دقیقه مونده باشه به اذون مغرب و من چیزی نخورده باشم ٬ از لج اینا که می خوان من و امثال من رو به زور به بهشت بفرستن٬ هر جور شده یکی از اعمال مبارک ابطال روزه رو انجام بدم ٬ باشد که ... سوخته از دنیا نروم و برای نکیر و منکر لااقل افتخاری برای عرضه داشته باشم.

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 15:22 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin