روزی روزگاری
مرور دغدغه های زندگی
من از اون سه تای هاکل بریفین، فقط بقچه ش رو دارم. الانم دوباره جمعش کردم و بانگ رحیل به گوش می رسد. سوی دیار عاشقان، به ... می رویم، انگور چیدن می رویم. نشستم پای بقچه م و یه سیگار قبل از صبحونه زدم تو رگ و کلی به یاد خاطرات گذشته افتادم. عین پیر زن ها که می شینن پای روضه و هی خودشونو تکون می دن و حول نشیمنگاهشون حرکت نوسانی ساده انجام می دن، منم شروع کردم به نوسان کردن با فرکانس ۲ هرتز که دامنه نوسان هم هی تشدید می شد که ناگهان شبیه همون پل کذایی کتاب علوم دوران جاهلیت، یهو تو خودم خراب شدم. تقریبا ۱۰ ساله یعنی از سال اول دبیرستانه که هر سال اول مهر کارم شده عین هاکل بریفین. بقچه بر دست از جایی به جای دیگه خراب می شم. یه جورایی دیگه از این خونه بدوشی خسته شدم، هر چند که در نوع خودش جالب و خاطره انگیزه. یه بار که داشتم با مامانم درددل می کردم و از این خونه بدوشی ها می نالیدم. یه نگاهی به من کرد و در حالی که سعی می کرد، ناراحتیش رو پنهون کنه، با لبخند بهم گفت: "روله! ناشرگ نوا. خدا پشت و پنات. ایشالا آخر و خیر بای" ... من زجا برخاستم، بوسیدمش*۲ پی نوشت: *۱:والا پیامبر محمد گفته: من از زندگی شما آدما سه چیز بیشتر نمی خوام: زن ، عطر،نماز! *۲:قسمتی از شعر بسیار زیبای بوسه سروده شاعر گرانقدر ه.ا.سایه. شعر کاملش در ادامه مطلب هست. اگه تو اون دوران یا حالا اوایل جوونی و اواخر نوجوونی به نوشتن عادت بکنی خیلی خوبه. من همین کار و کرده ام. من از سال ۱۳۷۵ خاطراتم رو تو چندین دفتر نوشته ام و الان هر موقع حالی دست می ده یه نگاهی بهش می ندازم خیلی واسم جالبه. نوع فکر کردن و نوشتن آدم تو نوجوونی عجیب خوندنیه و اینکه چقدر نسبت به الانش بی پرواتر و آزادتره و اینکه چقدر پرانرژی تره. یه سوال ته یه دفتر چه ام نوشتم و اونم اینه: آیا به اون چیزایی که می خواستی رسیدی؟ در چه حالی؟ بعد نوشتم سال ۱۳۹۰ بهش جواب خواهم داد٬ ولی هر لحظه که دارم به اون تاریخ نزدیک می شم ٬ از پاسخ دادن به این سوال بیشتر هراسون می شم. واقعا سوال بنیان براندازی هستش. ... واقعا گذران زندگی روز به روز سخت تر داره می شه، تمام هنر آدمایی مث من شده اینکه جون بکنن تا بتونن حداقل ها رو داشته باشن و این شده تمامی معنا و مفهوم زندگیشون ، و منم از افتادن به این ورطه خیلی می ترسم. نیاز های اولیه که خود وسیله ای بیش نبودن برا زندگی٬ شدن هدف اصلی زندگی آدمایی شبیه ما. نه عشقی نه علاقه ای نه سرگرمیی نه مطالعه ای نه دلخوشیی نه برنامه ای نه... ... خدایا من از اینجور زندگی کردن متنفرم. چه کار کنم؟ من از سگ دو زدن از صبح علی طلوع تا بوق سگ برای تامین مخارج شکم و زیر شکم بیزارم. هیهات من الذله نمونه ای از این گیج بازی رو از یه شخصیت حساس(نخست وزیر ژاپن ) در زیر ببینید. متن این میل متعلق به آقای حامد مرآتی (که نمی دونم کی هست) می باشد : A True Story - So Funny This is a true story from the Japanese Embassy in US!!! some Basic English conversation training before he visits Washington and meets president Bill Clinton... shake hand with President Clinton, please say 'how are you'. Then Mr. Clinton should say," I'm fine, and you?" Now you should say 'me too'. Afterwards we, translators, will do all the work for you." met Clinton , he mistakenly said "Who Are You?" instead of "How are you". Mr. Clinton was a bit shocked but still? managed to react with humor: "Well, I'm Hilary's husband, ha-ha...." ? Then Mori replied "Me too, ha-ha..."
"وظیفه اساسی ما این نیست که ببینیم چه چیزهایی در فواصل دور در پشت ابر و تاریکی ابهام مخفی است بلکه کار اساسی ما باید صرف آن چیزهایی گردد که در دسترس ما قرار گرفته اند" "در مراحل زندگی درب آهنینی بر روی گذشته، آن دیروزی که وجود ندارد ٬ ببندید و پرده فولادینی بروی آینده، آن فردایی که نیامده،بکشید. آنوقت با اطمینان خاطر امروز را بگذرانید." سر ویلیام آسلر* این روز ها عجیب به اینچنین راهکارهایی محتاجم٬ مگر به یاری اینچنین نیروزا هایی بتوانم تا آخر پیست دوام بیاورم. کسی هم نیست تو این حیص و بیص تشویقی٬ تمجیدی ٬ دلگرمیی ٬ دردلی باهاش بکنیم. انگار "همه همشهریا رخت سفر بستن" و " عجب صبری خدا دارد" که این تنهایی بیکرانش رو می تونه تحمل کنه. پروردگارا ! کمکی مددی عطا فرما. پوسیدیم از بی کسی هل من ناصر ینصرنی؟! پی نوشت: *سر ویلیام آسلر از خفن ترین پزشکان آمریکا درقرن گذشته بوده که دانشکده پزشکی جان هاپکینز (که خیلی هم معروفه ) رو تاسیس کرده. نفس زنان رسيدم به اتاق استاد و گفتم كه اينجورياست كه من مي خوام فلان درس رو با بهمان استاد تو دانشگاه تهران بگيرم ولي مشكل اينجاست كه من كل واحد هاي تئوري رو عين خر پاس كردم و كاري كه مي شه كرد اينه كه به جاي اينكه پروژه ام ۹ واحدي باشه ، ۶ واحدي بشه و در عوض من اين درس رو بگيرم كه البته استادم كه مدير گروه هم هستش مخالفت كرد و گفت كه طبق قوانين دانشكده اين كار انجام نمي تونه بشه و منم كه خستگي سه روز سگ دو زدن تو تنم يه دفعه خودشو نشون داد، ياد فيلم افسانه ۱۹۰۰ افتادم و زير لب گفتم: I fuck the fucking rules of this department شمه ای از سخنان گهر بار دن کیشوت: ...روزهایی بود که از داخل برخی چه فشارهایی را به ما میآوردند که در این زمینه کوتاه بیایید وگرنه جنگ میشود و مسائل اینچنینی را مطرح میکردند. من در بعضی از جلسات به این دوستان میگفتم که من یک مهندسم و مسائل را تحلیل و استدلال میکنم، به آنها میگفتم که دشمنان جرات جنگ کردن با ما را ندارند. برخی حرف من را زیر سئوال میبردند ولی من برای آنها دو دلیل میآوردم؛ اول اینکه به آنها میگفتم من مهندسم، اهل حساب و کتاب هستم، جدول میکشم، ساعتها فرضها را مینویسم، رد میکنم، استدلال میکنم و با استدلال برنامهریزی میکنم و به پیش میروم، آنها قادر نیستند برای ایران مشکلی ایجاد کنند. آنها اکنون در افغانستان و عراق ماندهاند و آنجا مشکل دارند و ناتوان شدهاند. دومین دلیلی که من برای آنها میآوردم این بود که من حرفهای خداوند را باور کردهام. خداوند گفته است کسانی که در راه درست حرکت میکنند پیروز میشوند. رهبر عزیز ایران و ملت عزیز ایران ایستادهاند و حرف خداوند را گوش میکنند و قبول دارند. شما چه دلیلی دارید که خداوند به وعدههایش عمل نکند. من خاطرات زیادی از این ماجرا دارم.... ببینید و هی به ریش اونایی که خیلی حواسشون رو جمع می کنند، نخندید آخه من خودم یه بار به یه پسره که کتاب سروش رو می خوند و برای اینکه کسی نفهمه چی داره می خونه ٬ روزنامه پیچش کرده بود٬ گیر دادم گفتم: بابا اینجورام نیست. ولی دقیقا مث اینکه همونجوره ۱-دیروز بالاخره پروژه رو تحویل دادم. اومدم به استاده بگم که من تز دانشجوتون که رو همین موضوع بوده و مطالعه کردم و فهمیدم کاری که تو پروژه انجام داده٬ ایراد داره و اصلا طبق قضایایی که در توضیحات اوایل پروژه اش آورده٬ این کاری که کرده کاملا غلط هستش و الخ. ولی دیدم اصلا استاده تو باغ نیست و فقط یه مشت خزعبل تحویلم داد. فقط از یه چیز ناراحتم و اونم اینکه درجه کالیبراسیون استاد رو دقیق تخمین نزده بودم و پروژه رو پرینت پشت و رو گرفتم. می ترسم استاده اصلا لای پروژه رو باز نکنه و از روی تعداد برگ بخواد نمره بده .تازه به صرافت افتادم که ای کاش تو صفحه اول اینو نوشته بودم: ۲- هفته بعد گوش بعضی ها کر، آخرین پروژه رو باید تحویل بدم. یعنی سمینار شبکه عصبی. این درس رو با توجه به محدودیت درس های مفید دانشکده خودمون٬ تو دانشکده کامپیوتر با مزینی گرفتم. به جرات می تونم بگم جزء بهترین کلاسهایی بوده که من گرفتم و نقش استاد در کلاس کمتر از ۵۰ درصد بود و کل کلاس به بحث و جدل بین دانشجوها با استاد و با همدیگه می گذشت و منم که ندید بدید تا جایی که تونستم با کلاس حال کردم. البته اینطور که از شواهد بر میاد بد نمره است ولی اینش اصلا مهم نیست. خداییش از اون دانشکده درپیت ارائه همچین درسی بعید بود. پس همه با هم همصدا بگیم: ۳- دوست خیلی خوبم یعنی ۱۹۸۴ کتاب می خره و منم مث همیشه کتاب می خورم. از بهترین کتابهای بلعیده شده توسط اینجانب در سال جاری، ۴ جلد کتاب "سالهای ابری" نوشته علی اشرف درویشیان که کتاب، کامل سرگذشت خودش در قبل از انقلاب تو کردستان اونروزه. من که خیلی باهاش حال کردم. کتاب بعدی "سووشون" نوشته سیمین دانشور هستش که اگرچه یه مقداری چس کلاس روشنفکری توش گذاشته ولی به خوندنش می ارزه، کتابی که الان مشغول بلعیدنش هستم "صحرای محشر" جمالزاده است که حتما توصیه می کنم گیرش بیارید و بخونیدش اگر چه خیلی نایابه و کتاب دیگه اش که قراره بخونم " سرو ته یه کرباس" هستش. ۴- حتما در مورد کتاب" آ*یا*ت شی* طا*نی" *۱جناب ملعون "سل*مان رش*دی " زیاد شنیدید٬ من ایام خردسالی ازش بدم می اومد بدون اینکه اصلا بدونم کی هست. فکر می کردم یارو ایرانی هستش و یه کتاب هم به زبان عربی نوشته عین قرآن که در اون در تک تک آیاتش به قرآن و پیامبر و خدا توهین کرده هونطور که می دونید خمینی حکم قتل اون فلک زده رو اعلام کرده و بعدش هم خامنه ای دوباره همون حکم رو تایید. احتمال می دم خمینی خودش اصلا نخوندش و بنابر گفته های یک دوست صدیق*۲ حکم ارتداد این بدبخت و داده. از خمینی که بیشتر از این انتظار نمی رفت*۳ ولی از خامنه ای سختم میاد. آخه شنیدم مث بقیه نیست و اهل مطالعه است و حافظ می خونه و قبل تر ها دستی بر ساز داشته(سه تار می زده) و پیپ می کشیده و اهل حسینیه ارشاد و سخنرانی های اونچنانی بوده ( نوار "فاطمه٬ فاطمه است" شریعتی رو اگر گوش داده باشید ، اول سخنرانی یه اشاره ای به خامنه ای که می خواسته در مورد حجاب حرف بزنه داره) و بالاخره تریپش با این جماعت خیلی فرق می کرده . بگذریم که الان چفیه بر دوش شده و کلی هم عاقبت به خیر و سر قضیه کوی دانشگاه هم بیچاره فقط "قلبش جریحه دار شد "و از ذوب شدگانش خواست " حتی اگه عکسش هم پاره کردن اونا عکس العملی نشون ندن" خنده ام می گیره از کار این جماعت چفیه بر دوش که نمی دونن دارن زیر علم کی سینه می زننند! خوب روده درازی دیگه بسه. من کتاب این فلک زده رو که به فارسی ترجمه شده دانلود کردم. حول و حوش ۴۰۰ صفحه می شه و خوندنش با کامپیوتر خیلی سخته از طرفه دیگه جرات هم ندارم برم پرینتش رو بگیرم. نمی دونم چیکار کنم. اگه خوندمش یه مطلب اساسی راجع بهش خواهم نوشت. پی نوشت: *۱- این جنگولک بازیها و ستاره زدن ها واسه اینه که افراد نااهل اینورا پیداشون نشه. والا مگه من هم تریپ احمدی نژادم که بخوام واسه آقا سلمان ستاره بزنم و ارشدش مالیده بشه؟ *۲-آخرای جلسه سخرانی حجت الاسلام و المسلمین فی الارض و البر و البحر، غضب الله علیه ٬ جناب آقای مطهری، یکی بلند می شه می گه جناب نظرتون راجع به فلان کتاب چیه؟ جناب مطهری می گه: البته من نخوندمش ولی بنابر گفته های یک دوست صدیق کتاب خوبی نیست و توصیه نمی کنم بخونیدش *۳- من اوایل اگه ازم می پرسیدن بزرگترین مرد قرن کیه. قطعا جوابم این بود:امام خمینی. ولی به مرور ابهتش واسه من شکسته شد بنابر دلایل عدیده از جمله اعدام های اوایل انقلاب، زیر آب کردن سر کسایی که سرشون به تنشون می ارزید، قلع و قمع کردن حدود ۳ الی ۴ هزار زندانی سیاسی در تابستان ۶۷ ، مصادره کردن انقلاب٬ دور زدن بقیه گروههایی که واسه انقلاب زحمت کشیده بودن من جمله نهضت آزادی و الخ. البته من نقش اطرافیانش رو در این قضیه خیلی پررنگ می دونم ولی خوب آدمی که قراره پست ریاست مطلقه یک مملکت رو بگیره لازمه که یه نمه شعور مدیریت هم داشته باشه ولی چیزی که خیلی واسم تاسف آور بود شنیدن این جمله تاریخیشه که سال ۸۵ برای اولین بار در دهه فجر از تلویزیون پخش شد، بود که بعد از انتخابات کذایی ۱۲ فروردین ۵۸ گفت: "من در ابتدا هم گفتم بواسطه اینکه مردم مار قبول دارن انتخابات لازم نیست، لکن با اصرار آقای بازرگان انتخابات انجام شد که همگان نتیجه اش را دیدند" خدایی خیلی ...سوزی داشت شنیدن این حرف. آخه میگن مردم ۹۸.۲ درصد به جمهوری اسلامی رای دادند. همه می دونیم که انتخابت اینجوری بود: سوال: جمهوری اسلامی؟ جواب: آری / نه. مث این می مونه که به یه زندونی که از اعدام رهایی پیدا کرده باشه و فقط همین واسش مهمه و آزادی رو هم دور از انتظار ببینه بگی انتخاب کن: بند عمومی / سلول انفرادی. خوب معلومه می گه بند عمومی. اگه راست می گفتن انواع مختلف حکومت رو می آوردن و به مردم می گفتن یکیش رو انتخاب کنین نه اینکه فقط جمهوری اسلامی. آخه مگه می شد تو اون شرایط بگی نه؟اصلا جواب نه یعنی چی؟ یعنی هرج و مرج. اگه اینجور باشه همه می دونن یه حکومت بد خیلی بهتر از هیچی هست. بگذریم زیاد ور زدم. هذه شقشقه هدرت! حالا صبح خیر سرم پا شدم تایپ پروژه رو انجام بدم، دیدم بله دکتر هستش و اومد یه جوری نگام کرد که انگار به ناموسش تجاوز کردم .می خواستم داد بزنم بگم لامصب دیشب ۵ ساعت تمام داشتی ...چرخ می زدی بست نیست؟ ولی گفتم ولش. بعد دیدم که عین این ننه مرده ها، حول و حوش نیم ساعت داره بالا سر من کل سوییت رو با قدم زدنش متر می کنه، حالا کاش فقط قدم میزد ، با خودش بلند بلند حرفم هم می زد و فکر کنم اکثر حرفاشم فحش به من بود که دیگه شاکی شدم . داشت می رفت تو اتاق که من داد زدم: دکتر مشکلی هست؟ که اونم جواب نداد یا نشنید یا خودش رو به نشنیدن زد. بعد از ۱۰ دقیقه دوباره از اتاق اومد بیرون، شروع کرد به قدم زدن و دستشویی رفتن الکی که به من بفهمونه، پاشم. منم دیگه دود داشت از کله ام بلند می شد، بهش گفتم: دکتر با کامپیوتر کار داری؟ اونم با یه زهر خند مسخره و بی نمک جواب داد : نه ! کاری ندارم. من دارم می رم.هیچ کاری ندارم. با خودم گفتم" اگه دروغ بگی همون بادمجون سیاه گندیده تو سطل آشغالی" هیچی آقا دکتر بااین حرف من کمی خجالت زده شد و لباس مباسش رو پوشید و داشت می رفت بیرون که اذون دادن. اونم نامردی نکرد و رو بهم کرد و گفت :پاشو نماز اول وقت خوندن کلی ثواب داره. منم که دیگه داشتم پاره می شدم از شدت عصبانیت، گفتم: آره دکتر آره. الان دارم فکر می کنم که آیا این بشر واقعا با این شناختی که من ازش تو این یه سال پیدا کردم می تونه زندگی کنه؟ آیا واقعا کسی پیدا می شه که بتونه تحملش کنه؟ آیا می تونه مدرکش رو بگیره؟... پی نوشت: ۱- از یه حرفش یه موقع خیلی بدم اومد و روم خیلی تاثیر بد گذاشت. یه بار که با دوستم دعواشون شده بود اومد بهم گفت: ببین من معمولا خیلی کم پیش می آد از کسی خوشم بیاد ... من دیگه بقیه حرفاشو گوش ندادم فقط هاج و واج داشتم نگاش می کردم. ۲-کسی راهکاری نداره برای نحوه رفتار کردن با یه همچین آدمی؟ واقعا می خوای قبول کنم که تمامی این آسمانها و زمین رو به خاطر این آفریدی که : بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لالله رب العالمین* الرحمن الرحیم*مالک یوم الدین ایاک نعبد و ایاک نستعین*اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین رو روزی ۱۰۰۰۰۰۰ضربدر ۱۰ بار با رعایت کامل مخارج حروف بشنوی؟ اونم از آدمایی که خیلی هاشون تو همون رکعت اول دوم بین ۳ و ۴ شک دارند؟ و اینکه اگه کسی اینو سبک بشماره به گفته فرستاده ات جاش قعر جهنمه؟خوب پس اون فرشته هات چیکار می کردن؟ یعنی همچین کاری ازشون بر نمی اومد؟ نه سرتو بر نگردون هنوز حرفام تموم نشده . می خوام به سوالم جواب بدی. شنیدم گفتی: "لو لاک ما خلقنا اللفلاک" دمت گرم دیگه، یعنی در این خلقت تو همه ما پشمیم؟ تمام زمین و زمون رو واسه یه نفر آفریدی؟اونجا منکرات نداره بیان جلو این زیدبازی خفنت رو بگیرند که دست لیلی و مجنونم ازپشت بستی؟ قربونت برم اگه درست باشه این حرف، این چه خدایی ای هست که می کنی؟ البته حقم داری چون می گن تو به کسی جواب پس نمی دی و آقا بالا سر نداری. هر کی هم جای تو بود شاید اینکار رو می کرد . ببین صد بار دیگه هم بگی "لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا" دیگه خر نمی شم .درسته که اوایل به قول خودت "ظلومی" بیش نبودم ولی گذشت سالیان دراز باعث شد که خریت جدم "آدم"رو دیگه تکرار نکنم. بدجوری ازت شاکی ام. اگه این درسته که تو آفرینش تو من پشمم نیستم ٬ تو رو به همون صفاتی که می گن داری قسمت می دم همونطور که تو خلقتت ما پشم بودیم تو این دنیا و اون دنیاتم ما رو پشمت بگیر و بی خیال ما شو.ما که تو رو ول کردیم تو هم مارو بی خیال شو. این حرفا بهت بر نخوره ها یه درد دل ساده بود، عبادت تکراری که زیاد شنیدی یه درد دل عجیب و غریب هم امروز بشنو ۲-در اینجا متن چت دوستانه یک عزیز به اسم مجنون با یک عزیز دیگر به اسم لیلا را می ذارم، جالبه که اگه یک میانگین از کل مطالب رد و بدل شده بگیری ، می بینی هیچ چیز خاصی به ازای وقت گذرونده شده گفته نشده به نظرم کل این رو میشه با دو جمله خلاصه کرد: مجنون:لیلی جون پایه ای؟ لیلی: نه( اگه کسی رو نداشته باشه شایدم با اجازه بزرگتراش بگه بله) ۳-یه بار برای تاکید بیشتر میگم اون کسی که چت کرده من نبودم (نه لیلی و نه مجنون اوکی؟) ۴-دو نویسنده جدید یعنی ۱۹۸۴ و عطش نوشتنشون رو در این وبلاگ آغاز می کنن و فکر کنم از این به بعد بیشتر اونا بنویسن یکی خوشحالی به خاطر رها شدن از درس و مشق و به قول حافظ"از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت یکچند نیز خدمت معشوق و می، کنم" و یه حس دیگه حس نگرانی از کار زیاد و سگ دو زدن تو باغهایی که تنها خصوصیتشون زود پیر کردن آدم و کم درآمد بودن محصولشون هست، بود که واقعا کفر آدم رو بالا می آورد. اینو اینجا داشته باشید... از همون سال که در این دیر خرابات وارد شدم یعنی از سال ۸۰ همه اون حس و حالی و احساسی که نسبت به زندگی داشتم پرید و به قول دوستم وارد قبرستان استعداد ها شدم. الان که بر می گردم و به این ۶ سال نگاه می کنم با خودم میگم آیا واقعا ارزشش رو داشت؟ آیا این زندگی همونیه که تو بچه گی که بالای پشت بوم خونمون ستاره می شمردم و تصورش رو می کردمه؟ با دوستای ولایت که می شینیم و حرف می زنیم ، می گن" بابا تو صدات از جای گرم در می یاد ، نیستی که ببینی کل سال ما چه بدبختی تو این خراب شده داریم از کل سال فقط ک ماه اینجایی که اونم خوشگذرونی میکنی" نمی دونم شایدم اونا راست می گن٬ شایدم صدام از جای گرم در می یاد ولی اگرم اینجوره اون جای گرمی که من سرم توشه و صدام از اونجا در می یاد جای خوبی نیست و حاضرم با هر کی بخواد عوضش کنم. بگذریم زیاد ور زدم ٬ البته خوب بالای وبلاگمم نوشتم این وبلاگ مختص "مرور دغدغه های زندگی" هستش و من هر چی اینتو بالا می یارم به خاطر عوارض آبستن شدن از این دغدغه های نامرد هستش که تا چشم باز کردم دیدم یه بچه ازش تو شکم دارم و هر چی خواستم سقطش کنم نشد که نشد. اما در مورد تابستون، تابستون امسال شدیدا بوی گندیدگی گرفتم٬ هم خودم هم هم اتاقیم هم دکتر اتاق بغلی.اصلا این سوییت شده عین قبرستون ٬ هر چی هم به صرافت افتادیم درستش کنیم نشد که نشد.حس جدیدی که نسبت به تابستون پیدا کردم همینه:"حس گندیدگی" . یعنی خداییش یه رفتگر شهرداری که هر روز صبح میاد آشغال ماشغال در خوابگاه رو جارو می کنه از من بیشتر به درد جامعه می خوره. (می خواستم بگم "از ما بیشتر" گفتم درست نیست آدم "خودشو جای همه بذاره" آره اینجوریاس ، این حس لعنتی ، حس بیهودگی و بی مصرفی بد جور فشار آورده. آی هوار کسی کارگر ساختمانی و غیر ساختمانی و به عبارت واضحتر "عمله" نمی خواد؟؟ ما حاضریم با حداقل حقوق و مزایا امروزم که مث هر روز عین خرعصاری سرم رو پایین انداخته بودم وتو روزمرگی هام غرق بودم٬ حول وحوش بامداد یه لحظه حواسم پرت شد از درس و مشق وپروژه . پرت از مسائل کوچیک شد و جمع شد به مسئله بزرگ همیشگی و این سوال لعنتی که چند وقته زندگیم رو به هم ریخته: "عمو اون افسارخرت رو یه لحظه بپیچون و گوش بده:هیچ معلومه که می خوای کجا بری؟!" بازم هر چی زور زدم نتونستم جواب قانع کننده ای واسش پیدا کنم. واسه همین افسارخرم رو دوباره ول کردم وگذاشتم خره با اون همه خریتش مث همیشه راه خودش رو بره و منم بی اعتنا فقط جاده رو نگاه کنم. افسانه خلقت و هستی یه چیزی که خیلی ها درباره اون قلم فرسایی کردن٬ از پیامبران بگیر تا فلاسفه و نویسندگان و فیزیکدانان و الخ. منم به نوبه خودم می خوام کمر همت بسته و شما رو با افسانه هستی که من فکر می کنم درست باشه، آشنا کنم. فقط یه توضیح و اونم اینکه٬ من یه مشکلی دارم اینه که همش خدا رو با خودم قیاس می کنم (شایدم برعکسش خودم با خدا).اینجوری که موقعی که نشستم و خوب فکر کردم دیدم٬ای داد بیداد چقدر واقعا افسانه هستی ساده بوده و من نمی دونستم. پس بشنوید افسانه هستی رو: خدای ما*۱ ترم دومش بود تو دانشگاه پلی تکنیک فلک الافلاک و دوازده واحدم گرفته بود تا واحد های تئوریش تموم بشه و خیالش از این بابت راحت و سال بعد بچسبه به پروژه و سمینار و کار.آخه اونم از بچه شهرستانی های کلاسشون بود و دیگه نمی خواست سال بعد دوباره دستش رو پیش باباش دراز کنه واسه خرج دانشگاه. بگذریم زیاد وارد جزییات نمی شم. یه درسی داشتن به اسم سازه های فلکی و استادش هم خیلی باسواد و گیر بود٬ می گفتن از ام.آی.تی مدرک گرفته(راست و دروغش پای اونایی که گفتن). خلاصه یه پروژه خفنی داده بود به هر کدوم از بچه ها. نه از این پروژه های درپیتی علم و صنعت ها٬ که فقط در حد ترجمه ست. حالا پروژه خدای ما چی بود ؟
ادامه مطلب
به نظر می رسند ولی عجیب پیشرفت کرده اند٬ شاید به خاطر اینه که یاد گرفتن نیرو هاشونو با همدیگه هم جهت کنن.
A few years ago, Prime Minister Mori was given
The instructor told Mori "Prime Minister, when you
It looks quite simple, but the truth is....When Mori
Then there was a long silence in the
--
Best Regards,
Haamed Merati
![]()
![]()
![]()
![]()
"استاد محترم! این پروژه در ۳۰ برگ پشت و رو تصنیف شده، لطفا دقت فرمایید"![]()
دمت گرم مزینی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)خواهد کرد. واسه همینم من مث بچه آدم رفتم سراغ ترجمه و دکترم تا ساعت دو نیم یه کله دانلود می کرد.
گفته و ناگفته ای بس نکته ها اینجاست
آسمان باز آفتاب زر
باغ های گل دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
خواب گندم زار در چشمه ی مهتاب
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار
آمدن ،رفتن،دویدن،عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پابه پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
زندگانی شعله میخواهد
شعله ها را هیمه سوزاند
جنگلی هستی تو ای انسان !
جنگل ! ای روییده آزاده !
( سربلند و سبز باش ای جنگل انسان )
ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

