روزی روزگاری
مرور دغدغه های زندگی
من:بله بفرمایید خواهرم:الو ما داریم می ریم شهرستان من: چرا ؟ننه دایی طوریش شده؟ خواهرم:آره ... غیر منتظره نبود٬نه اصلا٬حدس می زدم٬تا گفت شهرستان تا ته ش رو خوندم.تازه پروژه رو سر و سامون داده بودم.اولش فکر می کردم چیزی نشده ولی نم نمک هی یه چیزی ازم داشت کم میشد... آره حسش می کردم.نه !امکان نداره! دست می کشیدم ولی باور نمی کردم.انگار یه تیکه از قلبم نبود.اصلا اشکم در نمی یومد.عادتم همینه در اوج غم بازم این لا مصب در نمیاد راحتم کنه. ولی اینبار غم خنجرشو جای دیگه زده بود .آره خوب سوزشش و حس می کردم. رفتم بیرون فکر می کردم دو نخ سیگار چارشه٬ولی نه !نبود.دوباره دست کشیدم٬به دور و برم زیاد توجه نداشتم دوباره و دوباره.نه دیگه باورم شد.خدایا یه تیکه از قلبم نیست.خدایا چی شد؟مگه می شه؟ قلبم تیکه پاره شده ٬یاد بچگی که می افتم٬بچه گی چرا ؟همین سه ماه پیش٬تو عید بود سرم رو گذاشته بودم رو پاهاش بهش می گفتم ننه دایی تو رو خدا اگه می تونی قصه امیر ارسلان رومی رو واسم بگو٬همون قصه ای که تو شبای بدبختی٬شبایی که غم عین بختک بالا سرم می چرخید٬واسم می گفتی تو رو خدا بگو. می گفت " روله ام مه دیه بلد نیسم یاد و ویر برم نمونه .قربونت برم" هی یادش به خیر٬با خودم فکر می کنم هر چند وقت یه بار یه تیکه از قلبم کنده می شه٬اخه مگه من کی ام؟مگه چقدر طاقت دارم؟ تا کی می تونم با این قلب شکسته بسته سر کنم.چند وقت پیش داییم یه تیکه ش رو برد٬بعدش عمه ام ٬قبلش مامان بهترین دوستم ٬این اواخر هم که باباش و خواهرش هر کدوم یه تیکه ش رو کندن و با خودشون بردند٬شانس آوردم بابام که مرد٬ هنوز نمی فهمیدم قلب چیه که بخواد تیکه تیکه بشه و الا... دارم تو گذشته ام جستجو می کنم ببینم شده ناراحتش کرده باشم٬می بینم نه.خیالم یه ذره راحت میشه٬می بینم که درست فکر می کردم ٬می شه بدون داد زدن سر کسی باهاش صمیمی شد٬می شه باهاش پرواز کرد تا اوج. یه ذره آروم می شم.با خودم فکر می کنم می بینم تا زنده بو د دوسش داشتم همیشه جاش رو تخم چشام بود٬خیالم راحت میشه. دیگه بدون حال به هم خوردگی و بدون عق زدن٬ مث بوقلمون٬ عین آدمای دیگه ٬روز ختم می تونم به راحتی بگم"خدا بیامرزش زن خویی بید٬یه تیکه جواهر بید٬هر وقت منه میدید..."و از این خزعبلات ٬بدون اینکه فکر کنم چی دارم میگم. یادمه شوهر ننه دایی که مرد من بالا سرش بودم واسش الرحمن خوندم٬تو مسجد روستا با اینکه سنم کم بود اجازه دادن برم الرحمن رو مجلس ختمش بخونم.انصافا خوبم خوندم٬ولی الان چی؟ نه بالا سر ننه دایی بودم نه می تونم برم مسجد تو ختمش واسش الرحمن بخونم. تازه اگه اونجا هم بودم دیگه این روزا اونقدر مسلمون نیستم که بخوام واسش قرآن بخونم. با خودم عهد کردم هفته بعد که رفتم سر مزارش قشنگ ترین و سوزناک ترین آهنگی رو که بلدم بخونم شاید اینو خوندم: پس از آنکه گشتم به مستی هلاک به آیین مستان دهیدم به خاک به تابوتی از چوب تاکم کنید پس آنگه در گور مستم نهید مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب بگویید عزیزان که در مرگ من منالند به جز مطرب و چنگ زن اهای ملت بستان نیست٬آی داد٬ آی بیداد٬حالم از خودم به هم می خورد٬از مملکتم ٬از آدم های اطرافم٬از اینکه چه راحت تن به خواری می دهیم٬از اینکه ما سر تسلیم به این شیوه گوسفند پرورانه فرو آورده ایم٬از خودم حالم به هم میخورد که چه راحت و چه سفیهانه تنها سهم خودم از دموکراسی را با هزاران امید و آرزو به پای این مرد حقیر و کوچک ریخته ام که ورودش با عقب گرد همراه شد و یقینا خروجش با آه و ناله ۷۰ میلیون انسان فلک زده. توصیه می کنم ببینید: از بس بی مدیریتی و ناهماهنگی تو این مملکت دیدیم ٬هر جایی یه مقدار برنامه ریزی و مدیریت درست درمون داشته باشه آدم حظ می کنه٬حتی اگه در حد یه تیم والیبال اونم تو رده جوانان باشه. دمشون گرم و دستشون درد نکنه که واسه ما خوشحالی اندکی فراهم کردن. گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت تنها چیزی است که به خاطر می آورم. شده قضیه من٬تا موقعی که امتحان داشتم مثل خر سرم به همونا گرم بود حالا که کمی آسوده تر شدم به خیال خودم باید راحت تر بشم بدتر شدم و تو فکر و خیال های متفاوت و عجیب و غریب فرو می رم. ۱-دیروز رفته بودم پارک داشتم سیگار می کشیدم و غرق در تفکر که بالاخره می خوام چیکار کنم.هرجور برنامه رو می چیدم و می رفتم بالا آخرش به این میرسیدم"که چی؟" تو همین کلنجار رفتن ها بودم که دیدم یه دختر سه چهار ساله سوار یه دوچرخه که زیر چونه ش رو هم چسب زده بود که به نظر می رسید به خاط ر افتادن از دوچرخه باشه مثل یه پری کوچولو با اون بالهای قشنگ و زیباش داره با تعجب و چشمان گردش به من نزدیک میشه٬یهو یه چیزی تو دلم ترکید می خواست اشکم در بیاد٬اگه که نمی گفتن دیوونه ست می گرفتم و یه بوسه از پیشونیش می کردم.اینقدر ساده و بی ریا و زیبا نگاهم می کرد که یه لحظه فکر کردم تمام معنای زندگی همینه .یعنی تنها چیزی که می تونه آدم رو به زندگی امیدوار کنه و این چرخش ملال آور رو برای مدتی برا ما آسون تر کنه یه همچون چیزیه یه کودک معصوم و بی ریا بایه نگاه شبیه یه چشمه ٬سرشار از پاکی و زلالی.آخ که هنوز تو ذهنم لذت اون نگاه پاک و با تعجب کودک رو به خودم ٬دارم مزه مزه می کنم. با خودم فکر می کنم بیخود نیست که با این وضعیت اسفناک ازدواج در کشور ما چطور خونواده ها تا اندازهای باز دووم می یارند.من که فکر می کنم همین نگاه های معصوم نگهدارنده کانون خانواده ها(اگر بشه اسمش رو خونواده گذاشت تا بعدش کانون هم داشته باشه)باشه٬من که بدجور تحت تاثیر اون قرا گرفتم. ۲-تعهد اخلاقی زن و مرد نسبت به هم دیگه می تونه یکی از مهمترین عوامل برای پایداری خونواده ها بشه.تعهدی که زن و مرد در ابتدای ازدواج بهش پایبند می شن و با همون یه خونواده جدید رو بنیان می ذارن.که فراره پابه پای هم و دست تو دست همدیگه مسیر پر پیچ و خم زندگی رو طی کنن. تو این راه خیلی مشکلات هستش و خیلی گردنه های خطرناک پیش پای اونا می یاد که همونطور که گفتم به کمک همدیگه باید ازشون گذشت .ممکنه که بعضی مواقع درجا بزنن٬راه رو اشتیاه برن٬یا حتی بعضی موقع ها از فرط فشار و خستگی راه فکر کنن که هم راه غلط هستش و هم همراه و ... ولی اگه اون چیزی که پیوندشون داده عشق باشه و دوست داشتن می تونن به همه این ها غلبه کنن و تکیه گاه مطمئنی واسه هم باشن .حالا فکر کن یکی از اونا بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ اجباری بخواد تو این مسیر به اون یکی نارو بزنه چه می دونم زیر آبی بره و...واقعا واسه اون یکی دیگه چی می مونه؟جدی تحملش خیلی سخته ٬حتی جدا شدن هم درمونش نیست ٬موندن هم که مثل یه خوره به جون آدم می افته٬تازه اگه تو این مسیر دو تا هم شده باشه سه تا که اوضاع بدتر میشه ٬حالا فرض کن اون سومیه هم فقط مال یکیشونه و مال اون یکی نیست و تازه طرف روحشم خبر نداره نه نفر دوم می دونه چه خبره نه نفر سوم.حالا بعد از چند سال نفر اول عذاب وجدان می گیره که ای بابا این چه کاری بود کردم؟ چی فکر می کنید؟خودتون رو بذارید به جای هر کدوم از این سه نفر همراه و اون نفر چهارمی هم که خودش همراه داشته و خالصانه و بدور از هر شعاری احساستون رو درک کنید.چی میبینید؟اگه که خواستید بهتر بدونید بریداینجا فقط یه درسم مونده و اونم میکرو هستش به علاوه ۴ سمینار که با زرنگی حاجیت دو سمینار ادغام شد و باید سه سمینار حاضر کنم. در مورد زندگی به یه بینش عجیبش دست پیدا کردم اونم زندگی کردن فقط برای همون روزه.اگه سنگینی مشکلات فردا و غم و غصه های گذشته رو بیای رو سرت خراب کنی و با دردسرا و مشکلات امروز جمع بشن یه بار بسیار بزرگی رو دوشت می افته که قسمت عمده ای از اون کاذب هستش به این معنی که سنگینیش رو دوشت هست ولی واقعیتش رو بخوای وجود خارجی نداره و یه تصور مالیخولیایی بیش نیست. پی نوشت:خدایییش لفظ مالیخولیایی تو جمله رو حال می کنید می خوام عکس معروف لنا رو که مختص بر و بکس نظر باز پردازش تصویر بزارم اگه پیداش کنم ۱۲ تیر دو تا امتحان دارم که تو یه ساعتن ماشین ویژن و شبکه های عصبی.خدا به خیر کنه مخصوصا شبکه های عصبی رو. دیگه عرضی نیست الا التماس دعا. راستی امروز درباره رفتن به ینگه دنیا کلی با مهدی بحث کردم و گفتم یه یاروهای یه جایی نوشته:«اگه یه دانشجوی سال سه شریف در حال لغت حفظ کردن برا تافل نباشه یا به دنبال گرفتن پذیرش به این در اوندر نزنه و اپلای نکنه٬یا امله یا فقیر.بگذریم که دیگه تو این دوره زمونه با این کلاس های جور واجور قلم چی ملم چی دیگه فقیر تو شریف پیدا نمیشه» بد جوری تو ذوقم می خوره وقتی کلمه فقیر رو می شنوم یا می بینم.خدایا چی میشد این کلمه از قاموس جامعه ما رخت می کند و مردم از حداقل شرایط لازم برای زندگی کردن بهره مند بودند. ای داد بی داد سخن بسیار است لیک خاموشی اولی تر
![]()
| Design By : Night Skin |

