تبليغاتX
روزی روزگاری


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



کاش آدما می تونستن نتیجه  حرفشون و اثرات اونو مثل بقیه پارامترهایی که به دقت اندازه گیری می کنند ٬اندازه بگیرند اصلا لزومی هم به دقت آنچنانی نیست یه تقریب معمولی هم به نظر من کافی بود.

کاش آدما می تونستن درک کنن که هر انسانی خودش یه دنیاست و مواظب بودن که این دنیاهای به ظاهر کوچک رو پست و حقیر نگیرند.

خدایا چرا؟این همه بدبختی این همه مصیبت ٬این همه سختی واسه چیه؟

ای عرش کبریایی چیه توی سرت؟   کی با ما راه میایی جون مادرت؟

دلم گرفته است و چرکینه٬چرخ روزگار هم بی اعتنا به ما داره می چرخه و روزی چند کرور آدم مثل ما رو میاره و می بره.آخه واسه چی؟ نمی دونم.فقط می دونم ما ایرانی ها بسی به گا رفته ایم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 3:20 توسط م. ا. آ فتاب| |

الان تمام فکر و ذکرم شدهعبارات و اصطلاحات زیر

VHDLوDSPوMATLABو image processingوmicrocontrolerAVR

 که واسه آدمی مثل من که مکتبم، مکتب پریودیسم و زندگیم بر پایه سه حرف ت خ م است خیلی بد است.برق خصوصن الکترونیک اون چیزی نبود که من دنبالش بودم آی داد آی هوار به کی بگم

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:15 توسط م. ا. آ فتاب| |

شنبه بود٬ساعت پنج غروب

آ.ک:بچه ها امشب و بیایید خونه من یه مشروبی چیزی بزنیم

من:هر چی م.س بگه

م.س:هرچی م.آ بگه

آ.ک:پس میایند دیگه

-آره ولی مگه تو کلاس زبان نداری؟

آ.ک:یه کاریش می کنیم....

ساعت۶ونیم کلاس میکرو تموم شد٬گوله کردیم به سمت آفریقا و جردن

آ.ک:شما تا ۸ ...چرخ تو جردن بزنید تا منم بیام.گواهینامه که دارید؟ـآره داریم

من و م.س تا ۸ سیگار دود کردیم و ماشینم کلی بنزین.ساعت هشت و ربع شد ٬رفتیم سعادت آباد.شام حاضر شد رفیق آ.ک هم قرار بود بیاد.آ.ک می گفت عرق رو باید همراه غذا خورد.واسه همین یه پیک خفن واسه من ریخت منم مثل اسب یه نفس خوردم .همون موقع سرم گیج رفت و انگار می خواست به من بفهمونه امشب شب خوبی واسم نیست!

رفیقشم اومد ما خیلی خورده بودیم با اونم نشستیم خوردیم .من دیگه شورش و در آورده بودم اونم که نمی خواست واسم بریزه من با لگد بهش می زدم می گفتم بریز.

تا اونجا که یادم میاد آخرین دست و با زور من خوندم اونا فقط می خندیدند.آخرین چیزی که یادم میاد اینه که پیک و حکم کردم و اومدم آس پیک رو بزنم با کله خوردم روفرش.نمی دونم چی شد و اونا هم چیزی بهم بروز ندادن فقط گفتند تو دستشویی بالا آوردم که فکر کنم نه تو خونه بود و می خوان من شرمنده نشمفقط یه چیزایی به طور مبهم تو ذهنم هست مثل تلقینی که به یه مرده می کنند وقتی می خوان خاکش کنند.

صبح که بیدار شدم حالم بد بود و اومدم بالشت رو وردارم دیدم خیسه از طرف دیگه لباسم هم زرد بود که نشون میداد مال استفراغ دیشبه.تو ماشین هیچی حالیم نبود و اونا رفتند آب میوه بگیرند سه بار دیگه بالا آوردم شده بودم عین جن .کل کلاسها رو دو در کردم و رفتم خوابگاه خوابیدم.

اون چند ساعته از عجیب ترین ساعت های زندگیم بود مثل اینکه مرده بودم یا تو کما رفته بودم.الان هم که دارم می نویسم دو روز از اون تاریخ میگذره ولی حالم زیاد خوب نیست .میگن به اون حالت من تو اونشب سیاه مست گفته میشه٬من که اصلن سیاه مستی رو دوست ندارم اصلن.

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 13:14 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin