تبليغاتX
روزی روزگاری


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



بعضی وقت ها زندگی خیلی سخت می شه اونقدر که فکر می کنی ادامه دادنش کار تو نیست ،من الان تو این وضعیتم
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:59 توسط م. ا. آ فتاب| |

الان خوابگاه ... هستم در تقاطع ... و ... واقع شده .این چند مدته خیلی ازش خاطره دارم از پرسه زدن های بی مورد تو خیابوناش از سیگار کشیدن تو کوچه هاش و از سر وصدای دستفروش های میدون نزدیکش.
از خوابگاه که بیرون میزنم دوست دارم یه دل سیر به درد ودل همه مردم گوش بدم واز شون یاد بگیرم ،دوست دارم پیاده راه بیفتم تا برم برسم اون سر تهران این شهر کثیفی که قبرستان آدما شده با این هوای آلوده و مزخرفش،دوست دارم ...
خیلی چیزای دیگه هم دوست دارم ولی فعلا باید بچسبم به این امتحان لعنتی
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:23 توسط م. ا. آ فتاب| |

نمی دونم چی میتونه من و از این وضعیت که دارم در بیاره شاید یک معجزه ولی بدیش اینه که دیگه از معجزه هم ناامید شدم.حس خیلی بدی دارم حس ناامیدی محض ٬حس ژوچی اونم تو این ایام امتحانا واقعاْ خیلی بده اونم تو این موقعیت خدا باید خودش کمک کنه و الا...
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 16:13 توسط م. ا. آ فتاب| |

خدا به فریادم برسه .نمی دونم این ترم رو چطور باید تموم کنم فقط می گم که خدا باید به دادم برسه

نمی دونم چه کار کنم ولی فقط می خوام بگم به گا(شهری نزدیکیهای ساوه) رفتم

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 18:18 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin